بسم اﷲ الرحمن الرحیم 
 روزی روزگاری در شهری تمام مردمان آنجا نابینا بودند.
فردی بین آنها وجود داشت که برخلاف دیگران از نعمت بینایی محروم نبود . 
مردمان روشن دل که بر تاریکی دیدها دیگر عادت کرده بودند و کارهای روزانه خود را به نحوه احسنت انجام می دادند متوجه موضوعی شده بود که چند وقتی است وسایل خانه هایشان هرماه کمتر می شود وکسی آنها هارا میدزدد.
 سال ها از این ماجرای ناگوار گذشت وفقر شهر را فرا گرفت، 
 مرد بینا شاهد تمامی این ماجرا ها بود . 
روز به روز خود را سرزنش میکرد چون نمی داست چگونه بتواند ثابت کند که او فردی بینا است و راه حل مشکل را میداند و از طرفی می ترسید که مردم به او تهمت دزدی بزنند و جانش در خطر باشد در همین فکر ها بود که ناگهان صدای درگیری به گوشش رسید، صدا از خانه پهلوان شهر بلند شده بود.
به آنجا رفت، فردی که ماه ها دزدی می کرد، توسط یکی از روشندلان دستگیر شده بود.  
آن فردی که دزدی می کرد به خانه روشن دل رفته بود. آن روشن دل تنها زندگی می کرد، وارد خانه که می شود و اورا دستگیر می کند.  
دیگر وقتش رسیده بود فرد بینا خود را معرفی کند او در این امر موفق شد و توانست با حرف زدن با دزد محل اموال دزدی شده را پیدا کند و تمامی اموال ها را به مردم رساند. او توسط روشن دلان شهر حاکم شد و توانست جلوی بسیاری از خطر ها را بگیرد.
در نتیجه:
دلیل نمی شود وقتی همه یک نظر دارند قطعا آن درست است شاید کسی که مخالف آن نظر است حق با او باشد.
 "نویسنده حسین رقمی"